با سلام خدمت شما برادران و عزیزان

با حمدو یاری خدا تونستم این وبلاگ رو راه اندازی کنم و توی جنگ نرم حق علیه باطل شرکت کنم

اما امروز انجمن گفت و گوی عمار ها رو راه اندازی کردم که به لطف خدا تلاشم رو در این راه بیشتر کنم

از شما خواهشمندم که به انجمن سر بزنید و مشارکت داشته باشید

اجرتان با منتقم سیدالشهدا

ورود به انجمن

http://ghalam.cloudsite.ir/

+ نوشته شده در  92/09/13ساعت 12:31  توسط بچه های قلم  | 

+ نوشته شده در  92/12/01ساعت 16:45  توسط بچه های قلم  | 

+ نوشته شده در  92/12/01ساعت 16:40  توسط بچه های قلم  | 



اللهم الرزقنا توفیق الشهادت فی سبیلک
+ نوشته شده در  92/12/01ساعت 16:36  توسط بچه های قلم  | 


+ نوشته شده در  92/11/28ساعت 21:10  توسط بچه های قلم  | 


+ نوشته شده در  92/11/28ساعت 20:52  توسط بچه های قلم  | 



آی مادرا !!

خیلی حال میده یه بچه خوشگل به دنیا بیارید!

تو کوچیکی همه جا از ادبش و تو بزرگی از اخلاق و صفا و صمیمیتش حرف بزنن!

خیلی حال میده به سنین جوانی که رسید وقتی نگاش کنین دلتون بره! خوشگل،خوشتیپ،شیک...

خیلی حال میده وقتی حرف ِ دین و ناموس و وطن میاد وسط،
دیگه بی خیال همه چیز بگه می خوام برم و شما بگین خدا یارت مادر!

ولی از همه اینا باحال تر می دونید چیه؟

اینه که وقتی بعد چندین سال چشم انتظاری استخونای پسر خوشتیپتُنو

بیارن،کفن ُبگیرید سمت آسمون و آروم بگید:

اللهُمَ تَقبَل مِنا هذا القَلیل ...!!!

+ نوشته شده در  92/11/27ساعت 20:39  توسط بچه های قلم  | 

+ نوشته شده در  92/11/27ساعت 20:26  توسط بچه های قلم  | 



تو چه میدانی در سرمای -3 درجه نگهبانی دادن یعنی چه...تو چه میدانی اگر که سر پست خوابت ببرد کسی در کمین است تا سرت را ببرد...تو چه میدانی مرز کجاست؟...مرزبان کیست؟....تو در آن لحظه فرق خودی با غیر خودی را نمیدانی...تو در آن لحظه به هیچ چیز فکر نمیکنی....تو درآن لحظه حتی نمیدانی اسلحه ی در دستت مسلح است یا نه ..
همه اش در کمتر از لحظه ای اتفاق می افتد...تا به خودت می آیی میبینی اسیر شده ای...از گروه پشتیبانی خبری نیست.....تکان بخوری با تیر مغزت را متلاشی میکنند....با خودت نقشه میکشی ..نقشه ی فرار ...اما دستانت را به پاهایت میبندند....احساس میکنی تمام بدنت بی حس شده است...اگر کلمه ای حرف بزنی با قنداق اسلحه چنان بر سرت میکوبند که چشمانت سیاهی برود...هنوز هم در دل از خدا کمک میخواهی..
الان دیگر اسیر شده ای...ناخودآگاه به یاد کربلا می افتی....الان چشمانت را بسته اند و دارند تو وهمرزمانت را سوار ماشین میکنند...ترسی در دلت می افتد...یاد مادر و پدر می افتی....پس از چند ساعت از ماشین پیاده میشوی...زبانشان را متوجه نمی شوی ...عربی صحبت میکنند..وقتی از ماشین پیاده شدی چشم بند را از روی چشمت بر میدارند..نمیدانی کجا هستی...اطرافت پر از سرو صداست..
آنها خوشحالند که تو را بدست آورده اند...دارند وسایلی را که از تو به غنیمت گرفته اند از ماشین هایشان پیاده می کنند..تیربارتو هم در میان آنهاست....با خود میگویی ای کاش الان تیربارم را میگرفتم و همه شان را به درک میفرستادم اما جای طنابی که با آن دستت را بسته اند درد میگیرد...هنوز نمیدانی کجا هستی....هنوز حق صحبت با همرزمت را که در چند قدمی تو بر زمین نشسته را نداری.
احساس غربت میکنی....هنوز به اطراف مینگری بلکه شاید بتوانی موقعیت خود را بشناسی...بی نتیجه است ...جز بیابان های صاف و چند رشته کوه و یک کلبه ی خاکی چیزی نمیبینی...حال نوبت انتقام است...با لفظ های عربی با یکدیگر صحبت میکنند...نمیدانی سرنوشتت چیست...شما را به ترتیب در یک خط روی زمین قرار میدهند...اسلحه هایتان را هم در مقابلتان میگزارند...دستانتان همچنان بسته است...
یکی از آنها دوربین میآورد و از شما فیلم میگیرد....تمام فکرت به نیروهای پشتیبانی مشغول است...با خود میگویی پس چه شد؟چرا نیامدند؟..نکند دیگر رد ما را پیدا نکنند؟..تو به دوربین نگاهی میکنی که از روی ترس نیست بلکه از روی شجاعت است...فیلم را میگیرند....با خود میگویی..بریدن سر چقدر درد دارد؟ یک تیر درون مغر دردش کمتر است یا یک تیر درون قلب؟مدام با خود فکر میکنی..
هنوز به تو آب نداده اند...لب هایت غرق تشنگی شده اند..در دلت مدام یا حسین یا حسین میگویی...هنوز امیدت قطع نشده است....وسایل را جمع میکنند....اسلحه ها را سوار ماشین میکنند و تو را هم سوار ماشین میکنند...با خود میگویی اینها میگزارند نماز بخوانیم یا نه؟ قربان غیرتت بشوم که در این شرایط یاد خدا لحظه ای از پیش چشمانت دور نمیشود..چشمانت را وقتی سوار ماشین شدی می بندند....
دیگر همه جا تیره و تار شده و فقط تکان های ماشین است که تو را به اینطرف و آن طرف پرتاب میکند ..نمیدانی کجا میروی...دوستانت در یک ماشین دیگر هستند..خبری ازشان نداری...نمیدانی چه بر سرشان آمده..حالشان خوب است یانه؟...ماشین با سرعت حرکت میکند....ساعاتی میگذرد کسی که کنارت نشسته سرت را به پایین خم میکند...صدای مردم را میشنوی که به زبان دیگر صحبت میکنند...
انگار که در یک روستا هستی...تا به خود می آیی دگر صدایی نمیشنوی ..از روستا خارج شده ای...هنوز بدنت درد میکند..دستشان بشکند که سیلی به صورت تو زده اند...از حالت ماشین معلوم است که در یک سربالایی حرکت میکنی...درست حدس زده ای مقرشان در دل کوه است...ماشین متوقف میشود و تو را پیاده میکنند هنوز از سرنوشت دوستان و همرزمانت بی خبری.....قربان تنهاییت بشوم..
چشمانت را باز میکنند..درست حدس زده بودی جایی در دل کوه هستی..انگار یک غار بزرگ است...تو را به داخل میبرند و در یک اتاق کوچک حبس میکنند ....انگار متوجه شده ای که در یک کشور دیگر هستی...احساس غربت میکنی...به فکر مادر می آفتی و قتی که خبر ربوده شدنت را می شنود...دلت میگیرد..راستی هنوز به تو آب نداده اند..فدای لب های تشنه ات بشوم..اما نگران مباش که برادرانت به سوی تو در حال حرکتند.

+ نوشته شده در  92/11/27ساعت 15:21  توسط بچه های قلم  | 


+ نوشته شده در  92/11/27ساعت 15:12  توسط بچه های قلم  |